X
تبلیغات
متافیزیک - من می اندیشم پس هستم

                                        اهمیت اندیشه

خداوند بزرگ به حضرت محمد فرمودند:

(من در نزد گمان بنده  خویشم. اگر به نیکویی در باره ام گمان برد با او نیکو رفتار خواهم کرد و اگر به زشتی در باره ام گمان برد با او زشت رفتار خواهم کرد .)

چنانکه حضرت عیسی مسیح نیز در انجیل میفرمایند«هرآنچه را که  می پنداری رخ میدهد» این تفکر نیز در بین بعضی از اندیشمندان ماتریالیست نیز  رواج دارد به گونه ای که کانت میگوید((من می اندیشم پس هستم)) در اکـــــنکار اندیشه نیز مانند کردار انسان تحت سیطره قوانین کارما قرار دارد و افکار مـنفی در صورتی که صاحب اندیشه دارای ذهن قوی باشد و یا  بر اندیشه  خود به مدت طولانی متمرکز شــود  میتواند  مشکل ساز باشد که این مسئله در مورد افکار مثبت نیز صدق میکند پس بدین صورت تاکید شده که شخص باید بر افکار خود وبر ذهن خود مسلط باشد یعنی کنترل افکار خود را داشته باشد واین مــــیسر نمی شود مگر با نیروانا. نیروانا یعنی رسیدن به آزادی معنوی که آن نیز  با رهایی از پنج عامــل مخرب خشم،شهوت ،طمع،وابستگی وخودستایی امکان پذیر است .در کل به اثبات رسیده است که انــــدیشه انسان در مورد خود تاثیرات به سزایی را بر زندگی او را بر جای میگذارد چنانکه  در علم فیزیــک مدرن هم به آن اشاره شده است بر اساس یافته های جدید اندیشه انسان از جنس انرژی است و طـبق قانون بقای انرژی، انرژی نه تولید میشود ونه از بین میرود. پس این انرژی جایی در طبیعت با قی مـی ماند تا روزی که بر اثر متمرکز شدن بیش از حد بر آن اندیشه حالت مادی به خود بگیرد و تبدیل به مـــــاده شود به عبارت دیگر آن اندیشه تبدیل به واقعیت شود اما در اینجا به یک پارادوکس برخورد میـــکنیم زیرا گفته شد میزان انرژی در طبیعت ثابت است ولی در اینجا میبینیم که به ماده تبدیل شد پـس تکلیف چیست؟ پاسخ این پرسش را انیشتن در تئوری نسبیت خود به ما داده است و همین تئوری بــود که منجر به ساخته شدن بمب اتم شد بر اساس این تئوری جرم(ماده) و انرژی قابل تبدیل شدن به یــــکدیگرند که فرمول آن به این صورت E=MC 2  است  که میشود انرژی برابر است با جرم ضربدر ســرعت نوربه توان دو پس انرژی و ماده قابل تبدیل شدن به یکدیگرند پس طبق این فرمول هرچه ایـن انرژی اندیشه قوی تر باشد ماده بیشتری تولید میکند به عبارت دیگر بیشتر عینیت پیدا میکند  و به مـــاده تبدیل میشود حال فرض کنید این اندیشه مخرب باشد و ذهن هم قوی باشد یا بیش از حد بر آن مــــــتمرکز شویم در نتیجه این فکر منفی به عینیت بدل میشود کسی که معتقد است که انسان بــدشانسی است پس به واسطه این انرژی، بدبیاری می اورد .بر اساس همین یافته ها  اندیشه هم مانند دیـــــِگر انرژی ها دارای ملکول و اتم است و پس از مدتی با شرایط بالا این اتمها فشرده شده و حالت مــادی به خود میگیرد کسی که به دنبال پولدار شدن است  میتواند با اندیشه خود شرائط پولدار شدن خود را فراهم آورد چنانکه حضرت علی(ع) می فرمایند: تو همانی که می اندیشی واین اندیشه توست که زندگیت را شکل میدهد   حـال میبینیم که خوشبختی و بد بختی انسان در اندیشه اوست به گونه ای که شـری راما کریشنا  میگوید: اگر پای ما در زنجیر باشد چه باک؟این ذهن است که اهمیت دارد.اسارت از ذهن است و رهایی نیز از ذهن ولـی نا گفته نماند که کنترل ذهن کار بس دشواری است چنانکه بودا در این مورد می گوید: اگـــر کسی در جنگ هزارمرتبه پیروز شود ودیگری بر خویش پیروز گردد،نفر دوم فاتــح بزرگتری است  به هر حال ایمان انسان نشات گرفته از باورها و ذهن اوست چنانکه آورده اندکه یکـی از شاگردان یکی از عرفای بزرگ هند به او گفت استاد، شما چگونه بر روی آب راه می روید استاد چـیزی بر کاغذ نوشت و به اوداد و گفت به واسطه این. مرد کاغذ را گرفت و بر روی آب به راحتی راه می رفــت ودر بین راه کنجکاو شد که این ذکر مخصوص چیست؟ و کاغذ را باز کرد و با کمال تعجب دید که فقط نوشته راما(یعنی خدا) و در همانجا به درون آب افتاد به این دلیل که ایمان خود را از دست داد چون مـــرد گمان میکرد که ذکر خاصی درون کاغذ است که استادش بواسطه همان روی آب راه می رفت اما نمـیدانست که این ایمان استاد است که او را و حتی خود او را روی آب نگاه میداشت
در اکـنکار آمده است که همه هستی و هرانچه که وجود خارجی دارد اعم ار اینکه با چشم دیده شــود یا نشود از جوهر الهی یا همان اک ساخته شده است (البته به جز پروردگار) که اک نیز بر دو بخــش است صوت و نور که گفته می شود صوت آن صدای هیو میدهد هیو قدیمی ترین نام پــــروردگاراست که به زبان می آید(زیرا پروردگار اسامی دیگر نیز دارد که قابل تلفظ نیستند که مر بوط به طبقات بالاتر از دهم است و هیو مربوط به طبقه دهم است) که در دو بخش هی و یو تـلفظ می شود که یو را چهار برابر هی میکشند که در عرفان ایرانی اسلامی آن را هـــو تلفظ میکنند و گفته شده است صوت هی یو  عامل آفرینش بوده  است  چنانکه در انجیل یوحنا آمده است(( در ازل وپیش از آنکه چیزی آفریده شود کلمه بود وکلمه نزد خدا بود. و خدا همان کلـمه بود.ودر هستی همه چیز توسط کلمه آفریده شده است و چیزی نیست که توسط او آفریده نشده بـاشد)). درقران نیز آورده شده است که(( خدا توسط کلمه جهان را آفرید و فرمود باش و جهان پـدیدار شد))که در اسلام آزان به اسم اعظم یاد میشود. در ایین زردتشتی عامل آفرینش را که در اکـنکار به اک یاد میشود را اهورامزدا و نقطه مقابل آن را که عامل سیاهی و انحراف است در اکنکار کَل ودر زردتشت اهریـمن مینامند که هردو نیز آفریده دست سوگماد یا همان پروردگـار هـستی بخش است در فلسفه اسلامی نیز این عامل آفرینش از بزرگانی چون ملاصدرا و ابن رشد  یِِاد شده است . در فلسفه اسلامی آورده شده است که هیــــولی  حالت و وضع هستی قبل از پدیــدار شدن عالم است و هیولی ماده اولیه عالم است که همواره به صورتهای مختلف و اشکال وهیات گوناگون در می آید ویک واحد بسیط است ابن رشد بر این باور است که هیولی تنها علت آفرینش و مرگ وانهدام است و هر موجودی که عاری از ان باشد غیر قابل آفرینــــش و پایان ناپذیر و غیر قابل انهدام و مرگ است. و چنین موجودی آفرینش نیافته و جاودانی و غیــر قابل نــابودی است. یک چنین موجودی که عاری از هیولی(هیو) است و از جنس آن نیست و ساخته دست آن نیست فقط  وجود پروردگار است که آفریننده هیولی است(درست مطابق با نظــریات اکـنکار) .طبق علم فیزیک جدید و کوانتوم همه هستی از یک فرکانس صوتی خاص بوجود آمده اســت و در واقع این ارتعاش است که همه جهان را بوجود آورده است(هیـو یا هیـولی یا همان کــلمه). طبق فرضیه یکی از فیزیکــدانان بزرگ به نام گرجـــــیف ارتعاش اصوات به مـاده شکل خاص آن را میبخشد و کلیه کهکشانها از نتهای موسیقی شکل گرفته است بر اساس نظریه کوانتــــوم همه جهان را موسیقی افـــلاک پر کرده است پس بر اساس علم جدید نیز جهان حاصل یک ارتعاش یا صوت خاص است(ارتعاش هیو در اکنکار) در پــایان باید به سخن پـــال توییــــچل فقید موسس اکــنکار در قرن معاصر اشاره کنم که گفتند((:نزدیکترین عرفان به اکـنکار عرفان ایرانی است)) به گونه ای که میتوان این وجه تشابه را نه تنها در گفته های مطرح شده در بالا از فلاسفه اسلامی دید که نیز در تشابه هیو و هیولی  میتوان دید   
تا به حال چند بار تو زندگیتون جمله(( خدا عادل است)) رو شنیدید؟ مطمئنا میگید خیلی. ولی واقعا چقدر به این جمله معتقدید؟تا به حال نپرسیدید که اگر خدا عادلِ پس چرا نعمتهای خودشو به طور مساوی بین بنده هاش تقسیم نکرده؟چرا یکی در خانواده فقیر و دیگری در خانواده مرفح متولد میشه واین فقر به صورت موروثی به اون هم منتفل میشه؟چرا یکی با معلولیتهای جسمی متولد میشه ولی اون یکی سالمه؟چرا یکی بدبیاری میاره واون یکی خوشبیاری؟ چرا یکی ضریب هوشیه بالایی داره ولی اون یکی دچار عقب موندگی ذهنیه؟ چرا یکی تو جوونی میمیره واون یکی تو پیری؟ چرا یکی تو ی خانواده عقب افتاده متولد میشه جوری که رو به حیوان پرستی یا بت پرستی میاره(مثل بعضی از قبایل هندوها) و بعضی ها هم تو ی خانواده آگاه و  متدین متولد میشن و هرکدوم دین خانواده خودشو به ارث میبره پس اولی چه گناهی کرده و دومی چه هنری کرده ؟ یعنی حالا باید اولی تو جهنم بره اون هم  واسه ابد و دومی باید تو بهشت بره؟ اگر یکی تو زندگیش اشتباه کرد و راهشو کج رفت باید مثلا به ازای هفتاد سال نا فرمانی یک ابد در آتش دوزخ بمونه ولی در حالی که فقط هفتاد سال اشتباه کرده و دیگه هیچ جای جبرانی نیست؟پس در نتیجه خداوند بین بنده هاش کورس گذاشته و در پایان باید انتقام سختی از بنده های خطا کارش بگیره یا شاید هم خدا واسه تفریح بنده هاشو آفریده که یک جدال و مسابقه پر هیجان رو شاهد باشه ودر پایان هم خشم درونیه خودشو ارضا کنه؟پس هدف از آفرینش خدا فقط سرگرمیه مگه نه؟پس در نتیجه خدا مهربون نیست؟ ایا اینها از عدالت پروردگار به دور نیست؟ همه میدونیم که خدا مهربون و دادگرِ پاسخ این تناقض رو چه جور باید داد؟
جواب این پرسشها فقط در یک کلمه خلاصه میشه واون چیزی نیست جز

                                   تناسخ


تناسخ یعنی زندگی ها و تولدها و مرگهای پیاپی تا رسیدن به یک تکامل نسبی به عبارت دیگه زندگی جسمانی ما فقط به همین یک فرصت خلاصه نمیشه و پس از هر مرگی یک زندگی دیگه با یک جسم دیگه باز هم انتظار ما رو میکشه ولی این دفعه میتونی با یک جنسیت دیگه و یا یک ملیت دیگه باشه و شاید هم در یک سیاره دیگه.این روند چرخه تولدها و مرگهای متوالی این قدر ادامه پیدا میکنه که ما توی این کلاس درس(دنیا) پخته و ابدیده بشیم و دیگه نیاز به بازگشت مجدد ما به این جهان خاکی نباشه در نظریه تناسخ انسان قبل از اینکه انسان باشه در مراحل اولیه کمال جماد بوده که به اشیاء بی جان خطاب میشه مانند سنگ و کوه وخاک و... ودر مراحل بعدی کمال سیر نباتی را طی میکنه که منظور همان گیاهِ ودر ادامه حیوان و انسان که البته گذر از هر مرحله ای مستلزم زمان زیاد و تناسخات بی شمارِ اینکه ما حالا انسان هستیم یک شبه که انسان نشدیم با گذر از مراحل بالا به اینجا رسیدیم که این هم خود آخر راه نیست حالا باید فرشته خو بشیم و مقرب درگاه پروردگار


دلایل اثبات تناسخ

حضرت مولانا در مورد تناسخ و سیر تکاملی انسان چنین می
 
فرمایند:

از جمادی مردم و نامی شدم               از نما مردم به حیوان سر زدم

مردم از حیوانی و آدم شدم               پس چه ترسم کی زمردن کم شوم

جمله دیگر من بمیرم از بشر               تا برآرم چون ملائک بال و پر

بار دیگر از ملک پران شوم              آنچه که در وهم ناید آن شوم

بار دیگر بایدم جستن ز جو                کل شیئی هالک الا وجهه

          پس عدم گردم عدم چون ارغنون         گویدم کانا الیه راجعون
اگه قرار بود که هرکس فقط یک بار به دنیا بیاد و بعدش بره دیگه هدف از آفرینش تکامل انسان نبود
بلکه فقط یک فرصت برای پاداش یا انتقام سخت خداوند بود وعدالت هم به هیچ عنوان اجرا نمیشد چون شرایط محیطی تولد انسان اجازه این عدالت رو نمی داد
کارما همون قانون عمل و عکس العملِ که در ادبیات فارسی به مکافات عمل مشهوره یعنی جهان مثل یک آینه میمونه که هرچی جلوش انجام بدی همون رو بهت نشون میده نه چیز دیگه ای رو و خوبی رو با خوبی و بدی رو با بدی نشون میده پس ما هم کارمای مثبت داریم وهم کارمای منفی چنانکه در آیه های 7 و 8 سوره زلزله اومده که:
پس هرکس هموزن ذره ای نیکی کند پاداش آن را میبیند و هرکس هموزن ذره ای بدی کند سزای آن را میبیند

هیچ جمله ای بالاتر از این دو آیه مفهوم کارمای مثبت و منفی را بیان نمی کنه
اما زمانی که دو قانون بالا رو(کارما و تناسخ) با هم ترکیب کنیم به همه پرسشهای مطرح شده در بالا پاسخ میده ولی نباید فراموش کنیم که بعضی از کارما ها مربوط به اعمالمون در زندگیهای گذشته میشه که سایه به سایه دنبال ما بوده و حالا تو این زندگی خودشو نشون میده خوب مسلم ِوقتی که ما تو زندگیهای گذشتمون دچار اشتباهات فراوانی شده باشیم تو این دنیا وضعیت خوبی مثل موارد بالا که ذکر شد نداریم ولی بعضی از کارما ها هم مربوط به اعمال ما نمیشه بلکه بر اساس  تقدیر خداوندِ مثلا برای آبدیده شدن ما یا برای تکامل سریعتر ما  یا اینکه پس از اون کارما یک چیز خیلی خوب انتظار ما رو میکشه که بر اساس صلاحدید خدا انجام میشه به عبارت بهتر خیری تو اون هست که ما نمیدونیم به قول شیخ اجل سعدی شیرازی:

 خدا گرزحکمت ببندد دری                          به رحمت گشاید در دیگری
در ضمن الان علمی هست به نام تناسخ درمانی که شاخه ای از فرا روانشناسی است که توسط بعضی از دکترهای روانکاو و روانشناس انجام میشه که ریشه های بعضی از بیماریهای مادرزاد روانی رو با رجوع به زندگیهای پیشین شخص با استفاده از هیپنوتیزم درمان میکنند

بسیاری از انرژی درمان گران کشف کرده اند که ظاهرا لازم است برخی از بیماران را به آن سوی تولد خود بازگردانند و در رحم مادر خود حمل شوند تا رویدادهای مربوط به زندگی قبلی خود را یاد آورند. به عنوان مثالا دایانا کوپر نوسنده و انرژی درمانگر , دریافته است که بسیاری از بیماران او به منظور اینکه شرایط فعلی خود را درک کنند نیازمندند با دوران زندگی قبلی خود تماس یابند. این بیماران در زندگی های قبلی خود ریشه اصلی یک مشکل را کشف می کنند , که , ار آنجا که هرگز شفا نیافته , به مثابه علامتی برای جلب توجه , به بروز خود در اشکال مختلف ادامه می دهد.
آگاهی از زندگی های قبلی چندان در سراسر جهان عمومیت یافته است که اکنون مدارک بسیاری در تایید آن وجود دارد. در گزارشی که در سال 1990 در هندوستان به دست دکتر ساتوان پاسریچا از انستیتوی ملی بهداشت روانی و علوم عصبی در بنگلور انتشار یافت , جزعیات 250 مورد تناسخ نقل شده است .در این نمونه ,بیشتر از 25 درصد موارد دارای نشانه هایی در بدن , ترس های بیمارگونه و دیگر شرایطی بودند که می توانست به زندگی قبلی آنان مربوط باشد.

یافته های دکتر پاسریچا توجیه کننده زندگی افرادی است که با علامت و نشانه هایی در بدن خود بدنیا آمده اند و می توانند زندگی گذشته خود در نقش کاتارها در جنوب فرانسه رابه یاد آورند(اعضای این فرقه از مسیحیت در قرن 12 و13 در بخش جنوب فرانسه به دلیل اعتقاد کفر آمیز خود مبنی بر اینکه خیر فقط در عالم روحی وجود دارد به دست سردمداران کاتولیک اعدام شدند.)

در کتب جدید رابی یوناسون گرشام , با عنوان فراسوی اجساد , 78 مورد توصیف شده است که توانسته اند زندگی قبلی خود را در کوره های آدم سوزی یهودیان در دوران جنگ جهانی دوم را بیاد آورند . جالب اینجاست که 55 نفر از این افراد در زندگی فعلی خود یهودی نیستند . در بیشتر موارد , مهم ترین نتیجه حاصل از یادآوری زندگی گذشته شفا یافتن افراد بوده است. یک روح در طول یک دوره زندگی بتواند تمام رویدادهایی را که آرزو دارد از سر بگذراند , تمام چیزهایی را که می تواند بیاموزد , و تمام چیزهایی را که لازم است , ابراز داد , بسیار نا متحمل است , ثانیا در جایی که طبق قانون علت و معلول ( کارما ) بسیاری از ما عالم مادی را با وجود نارسایی در خود ترک می گوییم , تناسخ , فرصت جبران این نارسایی را در زندگی بعدی به ما می دهد اگر تناسخ حقیقت دارد , پس انرژی کارمایی باید در چاکراهای بیمار یافت شود و در هاله او بروز یابد . .
گاهی
, زمانی که درباره مجموع سفرهای کیهانی که روح بیمار تا کنون انجام داده است فکر میکنم , به او با ترس مینگرم . تناسخ به آنچه اغلب بی هدف به نظر می رسد مقصود می بخشد, رنج های بیشمار زندگی را پر معنا می سازد, ودر جایی که بی عدالتی ریشه دوانده است وعده عدالت می دهد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت توسط بابک |